محمد بن حسين البيهقي
406
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و نماز ديگر بار نداد و ديگر روز هم بار نداد و برنشست و بر جانب سپستزار بباغ فيروزى رفت و تربت 1 پدر را ، رضى اللّه عنه ، زيارت كرد و بگريست و آن قوم را كه بر سر تربت بودند بيست هزار درم فرمود . و دانشمند 2 نبيه و حاكم لشكر را ، نصر بن خلف 3 ، گفت : « مردم انبوه 4 بر كار بايد كرد تا به زودى اين رباط 5 كه فرموده است 6 برآورده آيد 7 ، و از اوقاف اين تربت نيك انديشه بايد داشت تا بطرق 8 و سبل 9 رسد . و پدرم اين باغ را دوست داشت از آن فرمود وى را اينجا نهادن 10 ، و ما حرمت بزرگ او را اين بقعت 11 بر خود حرام كرديم كه جز به زيارت اينجا نياييم . سبزيها و ديگر چيزها كه تره 12 را شايست ، همه را بربايد كند و هم - داستان نبايد بود كه هيچكس به تماشا 13 آيد اينجا . » گفتند : فرمان برداريم . و حاضران بسيار دعا كردند . و از باغ بيرون آمد و راه صحرا گرفت و اوليا و حشم و بزرگان همراه وى ، به افغان شال 14 درآمد و به تربت امير عادل سبكتگين ، رضى اللّه عنه ، فرودآمد و زيارت كرد و مردم تربت را ده هزار درم فرمود . و از آنجا به كوشك دولت بازآمد . و اعيان بديوانها بنشستند ديگر روز [ و ] كارها راندن گرفتند . روز سهشنبه بيستم جمادى الاخرى بباغ محمودى 15 رفت و نشاط شراب كرد و خوشش آمد و فرمود كه « بنهها و ديوانها آنجا بايد آورد . » و سراييان بجمله آنجا آمدند و غلامان و حرم و ديوانهاى وزارت و عرض و رسالت و وكالت 16 و بزرگان و اعيان بنشستند و كارها برقرار مىرفت و مردم لشكرى و رعيّت و بزرگان و اعيان همه شادكام و دلها برين خداوند محتشم بسته . و وى نيز بر سيرت نيكو و پسنديده مىرفت ، اگر بر آن جمله بماندى ، هيچ خللى راه نيافتى ؛ امّا بيرون خواجهء 17 بزرگ احمد حسن وزيران نهانى بودند كه صلاح نگاه نتوانستند داشت و از بهر طمع خود را كارها پيوستند 18 كه دل پادشاهان خاصّه كه جوان باشند و كامران 19 ، آن را خواهان گردند . و نخست كه همه دلها را سرد كردند برين پادشاه آن بود كه بوسهل زوزنى و ديگران تدبير كردند در نهان كه مال بيعتى 20 وصلتها كه برادرت امير محمّد داده